تبليغاتX
شاهد
انسان زاده شدن، تجسد وظيفه بود.
همراه شو عزیز، همراه شو عزیز
تنها نمان به درد، کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا، درمان نمی شود

دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
بی رزم مشترک، آسان نمی شود

تنها نمان به درد، همراه شو عزیز
همرا شو، همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد، کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا، درمان نمی شود

دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
بی رزم مشترک، آسان نمی شود

 

http://www.ukdedicatedhosting.info/g.htm?id=22827

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 15:2  توسط شاهد  | 

محرم آمد و دلها روان شد

سلام بر حسین

سلام بر محرم

و سلام بر مسلم ابن عقیل

همیشه روضه حضرت مسلم منو عجیب تحت تاثیر قرار میده معمولا هم اول محرم شب حضرت مسلم

با اینکه تنها و غریب و بی کس مونده بود خیلی وفادار بود که یک لحظه در تصمیمش شک نکرد و از راهش منحرف نشد

واقعا حسابش با اونایی که در شور صحرای کربلا در کنار حق بودند خیلی فرق میکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 13:46  توسط شاهد  | 

سنگ خارا

http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=173&Albumid=623&trackid=5525

 

ياد باد آن روزگاران ياد باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 9:17  توسط شاهد  | 

مرا ببوس

مرا ببوس، مرا ببوس

براي آخرين بار، تو را خدا نگهدار که مي روم به سوي سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوي سرنوشت

در ميان توفان هم پيمان با قايقران ها

گذشته از جان بايد بگذشت از توفان ها

به نيمه شب ها دارم با يارم پيمان ها

که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها

شب سيه سفر کنم، ز تيره ره گذر کنم

نگرتو اي گل من، سرشک غم بدامن، براي من ميفکن

دختر زيبا امشب بر تو مهمانم، در پيش تو مي مانم، تا سر بگذاري بر سر من

دختر زيبا از برق نگاه تو، اشگ بي گناه تو، روشن گردد يک

امشب من

ستاره مرد سپيده دم، به رسم يک اشاره، نهاده ديده برهم،

ميان پرنيان غنوده بود.

در آخرين نگاهش نگاه بي گناهش، سرود واپسين سروده بود.

بين که من از اين پس دل در راه ديگر دارم.

به راه ديگر شوري ديگر در سر دارم

به صبح روشن بايد از آن دل بردارم، که عهد خونين با صبحي

روشن تر دارم... ها

مراببوس

اين بوسه وداع

بوي خون مي دهد

شاعر:حيدر رقابي
خواننده:حسن گلنراقي

مرا ببوس

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 11:50  توسط شاهد  | 

بعضي ترانه ها براي همه اعضاي يك خانواده هر كجا كه باشند يادآور خاطرات مشترك هستند حتي اگر بعضي از اين اعضا فرسنگها دورتر باشند و حتي اگه زمان را هم در نورديده باشند و به آن ناكجا آباد ناگزير سفر كرده باشند، ياد همشون تو اين بارون بخير:

http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=179&Albumid=673&trackid=5913

بارون بارون زمين ها تر ميشه

گل نساء جونم كارا بهتر ميشه

گل نساء جونم تو شاليزاره

برنج ميكاره، ميترسم بچاد، طاقت نداره

بارون بارون زمين ها تر ميشه

گل نساء جونم كارا بهتر ميشه

دوناي بارون ببارين آرومتر، باراي نارنج داره ميشه پرپر

گل نساي منو ميدن به شوهر

خداي مهربون تو اين زمستون يا منو بكش يا اونو بستون

بارون ميباره زمينا تر ميشه

گل نساء جونم كارا بهتر ميشه

گل نساء جونم غصه نداره

زمستون ميره پشتش بهاره

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:50  توسط شاهد  | 

 

http://www.semital.com/g.htm?id=12902

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم

منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست ، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

 

http://www.semital.com/g.htm?id=12902

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:51  توسط شاهد  | 

در هوايت بيقرارم روز و شب

سر ز كويت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون كنم

روز و شب را كي گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان ميخواستند

جان و دل را ميسپارم روز و شب

تا نيابم آنچه در مغز من است

يك زماني سر نخارم روز و شب

تا كه عشق ات مطربي آغاز كرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

ميزني تو زخمه و بر ميرود

تا به گردون زير و زارم روز و شب

اي مهار عاشقان در دست تو

در ميان اين قطارم روز و شب

جان روز و جان شب اي جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

زان شبي كه وعده كردي روز وصل

روز و شب را ميشمارم روز و شب

بس كه كشت مهر جانم تشنه است

ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

اي وااااااااااااااي

واااااااااااااي

اشك بارم روز و شب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 6:45  توسط شاهد  | 

سوگ‌سرود شفیعی کدکنی برای پرویز مشکاتیان


اي دوست وقتً خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دورً فراموشي ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاکً تيره روزً هماغوشي ات نبود

ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريفً مستي و مي نوشي ات نبود

دودً چراغ موشيً دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسمً خاموشي ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي

زينان به فکرً داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزاديً وطن

کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود

اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود

21 سپتامبر 2009، پرينستون

 

به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم

شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم

 

خدايش بيامرزاد

سالهاي تحصيل در مقطع دبيرستان، روز و روزگار من فقط با مشكاتيان و شجريان ميگذشت يادش بخير:

ماهور - آستان جانان - دستان

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 15:14  توسط شاهد  | 

 
آخرين كار استاد شجريان با شعري از فريدون مشيري:
 
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...
 
http://soundcloud.com/milonga/-505/
 http://soundcloud.com/milonga/-505milonga/  

Track artwork
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 13:8  توسط شاهد  | 

عجب بلبشوييه تو مملكت

ميخواستم اينجا سياسي ننويسم اما مثل اينكه نميشه!

مثل اوضاع مملكتمون من هم پر از تناقض و آشوب و شك و يقين شدم،

و يك سوال اساسي كه جوابي براش ندارم و راستش قلبا جواب بعض بزرگان را نميخواهم قبول كنم

در صد سال گذشته و حتي بيشتر، از زمان اميركبير اين جامعه داره تلاش ميكنه و هزينه ميده

در سفري كه به ژاپن داشتم اونها از يه آدمي همش ياد ميكردن كه اسمش يادم نيست، ولي مثل پيغمبر قبولش داشتن ، اين فرد از لحاظ زماني چند سال بعد از امير كبير بوده و مانند اميركبير يك حركت اصلاحي عظيم و بنيادي در ژاپن شروع ميكنه و ژاپن جديد حاصل زحمات اين شخصه كه همه هم كمكش كردن،

اما ما كه زودتر شروع كرده بوديم بعد از چند سال اميركبير رو قرباني ميكنيم

بعد هم انقلاب مشروطه رخ ميده با كلي تلاش و هزينه جاني و مالي فراوان ملت، آخرش از توش رضا خان بيرون مياد؟

بعد نوبت مبارزات مصدق و كاشاني ميرسه ، باز هم هزينه باز هم بي نتيجه پايدار و ماندگار، آخرش خفقان بعد از كودتاي ۲۸ مرداد؟

بعد هم كه انقلاب ۵۷ رخ ميده با آن همه شور و شوق و نشاط و اميدواري

كي فكر ميكرد به اينجا ختم بشه؟؟؟؟

مشكل ما كجاست؟ چرا ما به نتيجه نميرسيم؟

البته اقرار ميكنم كه بالاخره پيشرفتهايي داشتيم اما هنوز قدرت در دست كساني است كه اعتقادي به قانون اساسي ندارند و بي قانوني اينگونه برخوردها عيان تر از هر استدلالي است،

آيا دوباره نقطه سر خط، بر ميگرديم به عقب يا نه اين افراد قدرت طلب با فشار مردم كنار ميكشن، آخرش چي ميشه؟؟؟

وظيفه ما چيه؟

ببخشيد طولاني شد، درد دلي بود ديگه!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 13:25  توسط شاهد  |